تو بر روي صندلي،كنار ان پنجره ي رو به گلهاي آفتابگردان نشسته اي و برايم قصه ليلي و مجنون ميخواني،من برايت چاي مي آورم...دستم را ميگيري و روي زانو مينشاني،پيشانيم را ميبوسي و من شرم ميكنم از ديدنت،دوباره شروع به خواندن ميكني،چقدر صدايت دلنشين است،انقدر محو تماشايت ميشوم كه ديگر چيزي نميشنوم،چقدر زيبا صورتت را نقاشي كرده،خدا!!!!دوست دارم ساعتها كنارت بنشينم و ليلي قصه هايت شوم!چقدر كنار تو بودن حس خوبيست!
غرق تو ميشوم،صدايي ضعيف به گوشم ميرسد،صدايي آشنا!!!
صداي مادرست!!بيدارم ميكند براي خوردن صبحانه.....!!!!
برچسب:
نویسنده: هلیا اکبرینژاد
تاريخ: شنبه
13 خرداد
1396 ساعت: 3:04