هیاهوی روزگار
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 10:10
هياهوي روزگار گاهي ميان هياهوي روزگار گم ميكني هر ان چيزي كه روزي خواستني بود....!! غمگيني و دلشكسته،دوست داري تنها باشي تنهاي تنها به دور از ادمها گاهي هرچقدر هم خودت را به بيخيالي بزني نميتواني چشم روي ناملايمات روزگار ببندي،گاهي انقدر روزگار به تو سخت ميگيرد كه به لاك تنهايي ات فرو ميروي و هيچ چي...
گاهی
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 10:10
گاهي بايد دلسرد شد از تمام دلگرمي ها،گاهي بايد رفت...گاهي بايد بروي و به خود ثابت كني كه رفتن هم بلدي،گاهي بايد رفت تا حس سر بار بودن را از خود دور كرد!گاهي بايد رفت تا ثابت كني از هر ترحمي بيزاري...!!! بايد بروم كفش هايم جلوي در انتظارم را ميكشند!بايد بروم و كوله بار خاطرات را در پشت درب جا بگذارم،...
بازمیایی
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 10:10
بازميايي تو رفتي و من ماندم ميان هياهوي آدمي، تو رفتي و صورتم يخ زد از نبود گرماي دستانت، چشمانم به در ماند تا تو بيايي و آن را بگشايي!!! نميدانم چند روزي است كه پلك هايم يكديگر را نوازش نكرده اند، حتي نميدانم چند شنبه بود كه كوله بارت را بستي و رفتي،فقط يك چيز را خوب ميدانم اينكه تو رفيق نيمه راه ن...
بازميايي
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 1:41
تو رفتي و من ماندم ميان هياهوي آدمي، تو رفتي و صورتم يخ زد از نبود گرماي دستانت، چشمانم به در ماند تا تو بيايي و آن را بگشايي!!! نميدانم چند روزي است كه پلك هايم يكديگر را نوازش نكرده اند، حتي نميدانم چند شنبه بود كه كوله بارت را بستي و رفتي،فقط يك چيز را خوب ميدانم اينكه تو رفيق نيمه راه نبودي ،روز...
وجدان خاموش
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 3:00
نميدونم ي ادم به كجا ميتونه برسه كه خوبي هاي دنيا رو نبينه و بد بشه!!مگه ميشه ،ميتونه راحت اشك ي مادر و واسه از دست دادن فرزندش ببينه و به روي خودش نياره درحالي كه خودش عزيز ي مادر ديگه است!!!!مگه ميشه چشمش رو ببنده روي هم نوع خودش اسلحه بكشه!!! نميدونم واقعا نميدونم چه بلايي سرشون مياد،چي توي ذهنشو...
خستگي
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 3:00
سالها بر در قلبم قفلي زده بودم و آسوده حال كه اين قفل بازشد،شدم درمانده!!!! چه دنياي عجيبي است،آدم ها تو را ميبينن،قضاوتت ميكنن!حكم صادر ميكنن،قبل از هر دفاعيه اي!! كاش هيچ گاه بين مردم نبودم،كاش هيچ ادميزادي را نميشناختم،كاش دور از مردم زندگي ميكردم!!! خسته ام از روزمرگي ها!!از تهمت ها!!از دروغ ها!...
دل نوشته
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 3:00
صبح با صداي ياكريمي كه پشت پنجره اتاقم ميخواند بيدار ميشوم،يهو دلم ميريزد!!!! نكند باز از اتفاقي بد خبر اورده؟!؟! به سمت دفتر دل نوشته هايم مي آيم تا گله كنم از روزگار كه سر ناسازگاري با من برداشته!تا قلم به دست ميگيرم پشيمان ميشوم از هر حرفي! بايد صبور بود و شكيبايي كرد چرا كه دنيا دار مكافات است!!...
هياهوي روزگار
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 3:00
گاهي ميان هياهوي روزگار گم ميكني هر ان چيزي كه روزي خواستني بود....!! غمگيني و دلشكسته،دوست داري تنها باشي تنهاي تنها به دور از ادمها گاهي هرچقدر هم خودت را به بيخيالي بزني نميتواني چشم روي ناملايمات روزگار ببندي،گاهي انقدر روزگار به تو سخت ميگيرد كه به لاك تنهايي ات فرو ميروي و هيچ چيز نميتواند تو ...
گاهي
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 3:00
گاهي بايد فراموش كرد هر آنچه كه بوده،گاهي بايد دفتر خاطرات رابست... گاهي بايد دلسرد شد از تمام دلگرمي ها،گاهي بايد رفت... گاهي بايد بروي و به خود ثابت كني كه رفتن هم بلدي،گاهي بايد رفت تا حس سر بار بودن را از خود دور كرد!گاهي بايد رفت تا ثابت كني از هر ترحمي بيزاري...!!! بايد بروم كفش هايم جلوي در ا...
اسیر
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
بالاخره خواب های شبانه ام تعبیر شد...چه خوب شد ک بازگشتی،دلم پر میزد برای هوای تو در چشمان زیباید خیره میشوم و غرق میشوم در عمق نگاهت،انگار تمام احساست را در چشمانت جمع کردی ک اینگونه آتش میزند بر قلبم،هر بار که به چشمانت نگاه میکنم گر میگیرم از حس خواستنت.... نمیدانم که چه شد اینگونه عاشقت شدم، چه ...
رویای نافرجام
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
چقدر روزها را برای آمدنت ثانیه شماری کردم،هزار بار لحظه دیدار را در ذهنم مجسم کردم،چقدر دلچسب بود زمانی که در رویایم، تو را با تمام وجود به آغوش میکشیدم!!!ساعتها سیل دلتنگیت را با قاب عکس جا مانده ات گذراندم،روزی هزار بار دفتر خاطراتت را ورق زدم،شبها با یاد تو خوابیدم،سرمست وشاد بودم از آمدنت مانند
توکل
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
وقتی همه چیز رو میسپاری به خودش دیگه دلت قرص ک همه چیز به بهترین شکل انجام میشهوقتی ک بهش ایمان داشته باشی دیگه همه چی حل،وقتی به مشکلی میخوری مطمئنی ک قراره پسش ی اتفاق خوب برات بیفته وقتی به خدا توکل میکنی یعنی دیگه باید منتظر اتفاقات خوب باشی خدایا میدونم ک ی کمی دیر اومدم،اما اومدم... میدونم خیل...
بعضی ها
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
بعضی ها می آیند که بمانند با تمام سختی های در راه...با تمام دلشوره ها،می آیند که در کنارت باشند... یک همقدم،همراه،گاهی یک قدم از تو جلوتر میروند که مبادا سختی راه تو را اذیت کند،انقدر حواسشان به تو هست که گاهی خود را فراموش میکنن....این آدم ها را باید قدر دانست،اینها جواهرند کاش در زندگی هایمان چنین...
زیبای من
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
مگر میتوان از تو گذشت!! تویی که مرا ازقعر تنهایی بیرون کشیدی و در آغوشت جای دادی...چقدر زیبا بود روزهای با تو بودن.... تو که بودی همه چیز رنگ و بویی دگر داشت،درخت لباس عروس بر تن میکرد،رود هوس آواز خواندن میکرد،گلها عاشق میشدن و من.....من سرخوش از لحظات با تو بودن... چقدر زود گذشت.. راست میگویند شاد...
زمین خوردن
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
آنقدر تنهایم که تنهایی شده همه کسم!!!گاهی برای خودت نقشه های خوبی داری،تمام زوایای آن را دیده ای و گمان میکنی چیزی نمیتواند آن را رد کند، اما ناگاه بادی می اید و تمام آنها را با خودش میبرد، تو میمانی هاج و واج !!! نمیدانی به که گله کنی،شاید هم تقصیر خودت بود که آنرا محکم به دیوار میخکوب نکرده باشی.....
هواي حوصله ابريست
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
بقول زنده ياد شكيبايي"هواي حوصله ابريست"مانند هواي اين روزهاي بهار،اما با يك تفاوت!!!هواي بهاري با باريدن طراوت ميبخشد،اما حال و هواي من... چه بگويم از ناملايمات روزگار چقدر ميتوان سختي ها را تحمل كرد و دم نزد،چقدر ميتوان بخاطر اينكه كسي از تو نرنجد تمام ناراحتيت را در خود مخفي كرد،تا كي بايد جوري
غروب جمعه
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
چقدر غروب جمعه نامهربان است!!!تمام نداشته و جاهاي خالي زندگي را به رخ ات ميكشد!! . . به انتظار كسي نشسته ام كه اميدي به بازگشتش نيست،خوب ميدانم كسي كه ميرود ديگر نبايد به بازگشتنش دل بست،امروز نشستم و با دلم خلوت كردم...سعي كردم به او بفهمانم ديگر انتظار بس است او نخواهد آمد،هزار دليل برايش آوردم كه
ترس
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
ترس...چه واژه وروجكي است اين ترس!با اينكه بيش از سه حرف نيست اما چه بر سر آدم كه نمي آورد!!!! گاهي ميترسي از رفتن و ميماني اما در اخر ميبيني كه اگر به موقع با ترست مبارزه ميكردي و ميرفتي برايت خوب بود و يا برعكس گاهي كه بايد بماني ميروي و متهم ميشوي به بي عاطفگي... بايد روزي دست ترس هايت را بگيري و ...
روياي ناتمام
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:04
تو بر روي صندلي،كنار ان پنجره ي رو به گلهاي آفتابگردان نشسته اي و برايم قصه ليلي و مجنون ميخواني،من برايت چاي مي آورم...دستم را ميگيري و روي زانو مينشاني،پيشانيم را ميبوسي و من شرم ميكنم از ديدنت،دوباره شروع به خواندن ميكني،چقدر صدايت دلنشين است،انقدر محو تماشايت ميشوم كه ديگر چيزي نميشنوم،چقدر زيبا